غزل شمارهٔ 266
Toggle stanza 1در من این عیب قدیم است و به در مینرود
11
در من این عیب قدیم است و به در مینرود
که مرا بیمی و معشوق به سر مینرود
22
صبرم از دوست مفرمای و تعنّت بگذار
کاین بلاییست که از طبع بشر مینرود
33
مرغ مألوف که با خانه خدا انس گرفت
گر به سنگش بزنی جای دگر مینرود
44
عجب از دیدهٔ گریان مَنَت میآید
عجب آن است کز او خون جگر مینرود
55
من از این باز نیایم که گرفتم در پیش
اگرم میرود از پیش، اگر مینرود
66
خواستم تا نظری بنگرم و بازآیم
گفت از این کوچهٔ ما راه به در مینرود!
77
جور معشوق چنان نیست که الزام رقیب
گویی ابریست که از پیش قمر مینرود
88
تا تو منظور پدید آمدی ای فتنهٔ پارس
هیچ دل نیست که دنبال نظر مینرود
99
زخم شمشیر غمت را به شکیبایی و عقل
چند مرهم بنهادیم و اثر مینرود
1010
ترک دنیا و تماشا و تنعم گفتیم
مِهر مُهریست که چون نقش حَجَر مینرود
1111
موضعی در همه آفاق ندانم امروز
کز حدیث من و حسن تو خبر مینرود
1212
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان سعدی
چند گویی مگس از پیش شکر مینرود

