غزل شمارهٔ 428
Toggle stanza 1نه از چینم حکایت کن نه از روم
11
نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
22
هر آن ساعت که با یاد من آید
فراموشم شود موجود و معدوم
33
ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد
نشاید خوردن الا رزق مقسوم
44
رطب شیرین و دست از نخل کوتاه
زلال اندر میان و تشنه محروم
55
از آن شاهد که در اندیشه ماست
ندانم زاهدی در شهر معصوم
66
به روی او نماند هیچ منظور
به بوی او نماند هیچ مشموم
77
نه بیاو عیش میخواهم نه با او
که او در سلک من حیف است منظوم
88
رفیقان چشم ظاهربین بدوزید
که ما را در میان سرّیست مکتوم
99
همه عالم گر این صورت ببینند
کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
1010
چنان سوزم که خامانم نبینند
نداند تندرست احوال محموم
1111
مرا گر دل دهی ور جان ستانی
عبادت لازم است و بنده ملزوم
1212
نشاید برد سعدی جان از این کار
مسافر تشنه و جُلّاب مسموم
1313
چو آهن تاب آتش مینیارد
همیباید که پیشانی کند موم

