غزل شمارهٔ 278
Poet: Saadi
Toggle stanza 1سروی چو تو میباید، تا باغ بیاراید
11
سروی چو تو میباید، تا باغ بیاراید
ور در همه باغستان، سروی نبوَد شاید
22
در عقل نمیگنجد، در وهم نمیآید
کز تخمِ بنیآدم، فرزند پری زاید
33
چندان دل مشتاقان، بربود لبِ لعلت
کاندر همه شهر اکنون، دل نیست که برباید
44
هر کس سر سودایی، دارند و تمنایی
من بندهٔ فرمانم، تا دوست چه فرماید
55
گر سر برود قطعا در پای نگارینش
سهلست ولی ترسم کاو دست نیالاید
66
حقا که مرا دنیا، بیدوست نمیباید
با تفرقهٔ خاطر، دنیا به چه کار آید؟
77
سرهاست در این سودا، چون حلقهزنان بر در
تا بختِ بلند، این در، بر روی که بگشاید
88
ترسم نکند لیلی، هرگز به وفا میلی
تا خون دل مجنون از دیده نپالاید
99
بر خسته نبخشاید، آن سرکش سنگیندل
باشد که چو بازآید، بر کُشته ببخشاید
1010
ساقی بده و بِستان، داد طرب از دنیا
کاین عمر نمیماند وین عهد نمیپاید
1111
گویند «چرا سعدی از عشق نپرهیزد؟»
من مستم از این معنی، هشیار سری باید
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید
جان از مزه عشقش بیگشن همیزاید
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 596
در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 621
مستان می ما را هم ساقی ما باید
با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 635

