غزل شمارهٔ 129
Toggle stanza 1خسرو آنست که در صحبت او شیرینیست
11
خسرو آنست که در صحبت او شیرینیست
در بهشت است که همخوابه حورالعینیست
22
دولت آنست که امکان فراغت باشد
تکیه بر بالش بیدوست نه بس تمکینیست
33
همه عالم صنم چین به حکایت گویند
صنم ماست که در هر خم زلفش چینیست
44
روی اگر باز کند حلقه سیمین در گوش
همه گویند که این ماهی و آن پروینیست
55
گر منش دوست ندارم همه کس دارد دوست
تا چه ویسیست که در هر طرفش رامینیست
66
سر مویی نظر آخر به کرم با ما کن
ای که در هر بن موییت دل مسکینیست
77
جز به دیدار توام دیده نمیباشد باز
گویی از مهر تو با هرکه جهانم کینیست
88
هر که ماه ختن و سرو روانت گوید
او هنوز از قد و بالای تو صورتبینیست
99
بنده خویشتنم خوان که به شاهی برسم
مگسی را که تو پرواز دهی شاهینیست
1010
نام سعدی همه جا رفت به شاهدبازی
وین نه عیب است که در ملت ما تحسینیست
1111
کافر و کفر و مسلمان و نماز و من و عشق
هر کسی را که تو بینی بهسر خود دینیست

