غزل شمارهٔ 251
Toggle stanza 1اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند
11
اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند
که جور قاعده باشد که بر غلام کنند
22
هزار زخم پیاپی گر اتفاق افتد
ز دست دوست نشاید که انتقام کنند
33
به تیغ اگر بزنی بیدریغ و برگردی
چو روی باز کنی بازت احترام کنند
44
مرا کمند میفکن که خود گرفتارم
لویشه بر سر اسبان بدلگام کنند
55
چو مرغ خانه به سنگم بزن که بازآیم
نه وحشیم که مرا پایبند دام کنند
66
یکی به گوشه چشم التفات کن ما را
که پادشاهان گهگه نظر به عام کنند
77
که گفت در رخ زیبا حلال نیست نظر
حلال نیست که بر دوستان حرام کنند
88
ز من بپرس که فتوی دهم به مذهب عشق
نظر به روی تو شاید که بر دوام کنند
99
دهان غنچه بدرد نسیم باد صبا
لبان لعل تو وقتی که ابتسام کنند
1010
غریب مشرق و مغرب به آشنایی تو
غریب نیست که در شهر ما مقام کنند
1111
من از تو روی نپیچم که شرط عشق آن است
که روی در غرض و پشت بر ملام کنند
1212
به جان مضایقه با دوستان مکن سعدی
که دوستی نبوَد هر چه ناتمام کنند

