غزل شمارهٔ 570
Toggle stanza 1هرگز نبود سرو به بالا که تو داری
11
هرگز نبود سرو به بالا که تو داری
یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری
22
گر شمع نباشد شب دلسوختگان را
روشن کند این غُرّه غَرّا که تو داری
33
حوران بهشتی که دل خلق ستانند
هرگز نستانند دل ما که تو داری
44
بسیار بود سرو روان و گل خندان
لیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری
55
پیداست که سرپنجهٔ ما را چه بود زور
با ساعد سیمین توانا که تو داری
66
سِحر سخنم در همه آفاق ببردند
لیکن چه زند با ید بیضا که تو داری
77
امثال تو از صحبت ما ننگ ندارند
جای مگس است این همه حلوا که تو داری
88
این روی به صحرا کند آن میل به بُستان
من روی ندارم مگر آن جا که تو داری
99
سعدی تو نیآرامی و کوته نکنی دست
تا سر نرود در سر سودا که تو داری
1010
تا میل نباشد به وصال از طرف دوست
سودی نکند حرص و تمنا که تو داری

