غزل شمارهٔ 55
Toggle stanza 1مجنون عشق را دگر امروز حالت است
11
مجنون عشق را دگر امروز حالت است
کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است
22
فرهاد را از آن چه که شیرین تُرُش کند
این را شکیب نیست، گر آن را ملالت است
33
عذرا که نانوشته بخواند حدیث عشق
داند که آبِ دیدهٔ وامق، رسالت است
44
مطرب همین طریقِ غزلگو نگاه دار
کاین ره که برگرفت، به جایی دلالت است
55
ای مدعی که میگذری بر کنار آب
ما را که غرقهایم، ندانی چه حالت است
66
زین در کجا رویم؟ که ما را به خاک او
و او را به خون ما که بریزد، حوالت است
77
گر سر قدم نمیکنمش پیش اهل دل
سر بر نمیکنم، که مقام خجالت است
88
جز یاد دوست هر چه کنی، عمر ضایع است
جز سِر عشق، هر چه بگویی بطالت است
99
ما را دگر معامله با هیچ کس نمانْد
بیعی که بیحضور تو کردم، اِقالت است
1010
از هر جفات، بوی وفایی همی دهد
در هر تَعَنُّتیت، هزار استمالت است
1111
سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او
علمی که ره به حق ننماید، جهالت است

