غزل شمارهٔ 258
Toggle stanza 1مرا راحت از زندگی دوش بود
11
مرا راحت از زندگی دوش بود
که آن ماهرویم در آغوش بود
22
چنان مست دیدار و حیران عشق
که دنیا و دینم فراموش بود
33
نگویم می لعل شیرینگوار
که زهر از کف دست او نوش بود
44
ندانستم از غایت لطف و حسن
که سیم و سمن یا بر و دوش بود
55
به دیدار و گفتار جانپرورش
سراپای من دیده و گوش بود
66
نمیدانم این شب که چون روز شد
کسی باز داند که با هوش بود
77
مؤذن غلط کرد بانگ نماز
مگر همچو من مست و مدهوش بود
88
بگفتیم و دشمن بدانست و دوست
نماند آن تحمل که سرپوش بود
99
به خوابش مگر دیدهای سعدیا
زبان درکش امروز کآن دوش بود
1010
مبادا که گنجی ببیند فقیر
که نتواند از حرص خاموش بود

