غزل شمارهٔ 270
Toggle stanza 1هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
11
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا منتهای کار من از عشق چون شود
22
دل بر قرار نیست که گویم نصیحتی
از راه عقل و معرفتش رهنمون شود
33
یار آن حریف نیست که از در درآیدم
عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود
44
فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیست
ور کوه محنتم به مَثل بیستون شود
55
ساکن نمیشود نفسی آب چشم من
سیماب طرفه نبود اگر بیسکون شود
66
دم درکش از ملامتم ای دوست زینهار
کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود
77
جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کرد
تا زعفران چهرهٔ من لالهگون شود
88
دیوار دل به سنگ تعنت خراب گشت
رخت سرای عقل به یغما کنون شود
99
چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل
ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود
Zameen

