غزل شمارهٔ 406
Poet: Saadi
Toggle stanza 1بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
11
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم
22
بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی
بار دل است همچنان ور به هزار منزلم
33
ای که مهار میکشی صبر کن و سبک مرو
کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم
44
بارکشیدهی جفا پرده دریدهی هوا
راه ز پیش و دل ز پس واقعهایست مشکلم
55
معرفت قدیم را بُعد حجاب کی شود
گرچه به شخص غایبی در نظری مقابلم
66
آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو
تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم
77
ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من
چون برود که رفتهای در رگ و در مفاصلم
88
مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم
مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم
99
گر نظری کنی کُنَد کِشته صبر من ورق
ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم
1010
سنت عشق سعدیا ترک نمیدهی بلی
کی ز دلم به در رود خوی سرشته در گِلم
1111
داروی درد شوق را با همه علم عاجزم
چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم
Zameen

