غزل شمارهٔ 61
Toggle stanza 1افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست
11
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدهست
22
گر مدعیان نقش ببینند پری را
دانند که دیوانه چرا جامه دریدهست
33
آن کیست که پیرامن خورشید جمالش
از مشک سیه دایرهٔ نیمه کشیدهست
44
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدهست
55
رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آنکس که سخن گفتن شیرین نشنیدهست
66
از دست کمان مهرهٔ ابروی تو در شهر
دل نیست که در بر چو کبوتر نتپیدهست
77
در وهم نیاید که چه مطبوع درختی
پیداست که هرگز کس از این میوه نچیدهست
88
سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه پدید است
99
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدهست
1010
با این همه باران بلا بر سر سعدی
نشگفت اگرش خانهٔ چشم آب چکیدهست

