غزل شمارهٔ 113
Poet: Saadi
Toggle stanza 1مرا از آن چه که بیرونِ شهر، صحراییست؟
11
مرا از آن چه که بیرونِ شهر، صحراییست؟
قرینِ دوست به هرجا که هست، خوش جاییست
22
کسی که روی تو دیدهست از او عجب دارم
که باز در همه عمرش سرِ تماشاییست
33
امیدِ وصل مدار و خیالِ دوست مبند
گرت به خویشتن از ذکرِ دوست، پرواییست
44
چو بر ولایتِ دل دست یافت لشکرِ عشق
به دست باش که هر بامداد، یغماییست
55
به بوی زلف تو با باد، عیشها دارم
اگرچه عیب کنندم که بادپیماییست
66
فَراغِ صحبتِ دیوانگان کجا باشد
تو را که هر خَمِ مویی، کمندِ داناییست؟
77
ز دستِ عشق تو هرجا که میروم دستی
نهاده بر سر و خاری شکسته در پاییست
88
هزار سرو به معنی به قامتت نرسد
وگرچه سرو، به صورت، بلندبالاییست
99
تو را که گفت که حلوا دهم به دستِ رقیب؟
به دستِ خویشتنم زهر ده که حلواییست
1010
نه خاص در سرِ من، عشق در جهان آمد
که هر سری که تو بینی، رهینِ سوداییست
1111
تو را ملامتِ سعدی حلال کی باشد؟
که بر کناری و او در میانِ دریاییست
Zameen

