غزل شمارهٔ 199
Poet: Saadi
Toggle stanza 1تا حال مَنت خبر نباشد
11
تا حال مَنت خبر نباشد
در کار مَنت نظر نباشد
22
تا قوت صبر بود، کردیم
دیگر چه کنیم اگر نباشد؟
33
آیین وفا و مهربانی
در شهر شما مگر نباشد
44
گویند «نظر چرا نبستی
تا مشغله و خطر نباشد؟»
55
ای خواجه! برو که جهد انسان
با تیر قضا سپر نباشد
66
این شور که در سر است ما را
وقتی برود که سر نباشد
77
بیچاره کجا رود گرفتار
کز کوی تو ره به در نباشد؟
88
چون روی تو دلفریب و دلبند
در روی زمین دگر نباشد
99
در پارس چنین نمک ندیدم
در مصر چنین شکر نباشد
1010
گر حکم کنی به جان سعدی
جان از تو عزیزتر نباشد
Zameen

