غزل شمارهٔ 137
Toggle stanza 1کیست آن لعبت خندان که پریوار برفت
11
کیست آن لعبت خندان که پریوار برفت
که قرار از دل دیوانه بهیکبار برفت
22
باد بوی گل رویش به گلستان آورد
آب گلزار بشد رونق عطار برفت
33
صورت یوسف نادیده صفت میکردیم
چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت
44
بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را
که مرا در حق این طایفه انکار برفت
55
در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال
به سرت کز سر من آن همه پندار برفت
66
آخر این مور میان بسته افتان خیزان
چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت
77
به خرابات چه حاجت که یکی مست شود
که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت
88
به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و به زنار برفت
99
پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند
نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت
1010
تو نه مرد گل بستان امیدی سعدی
که به پهلو نتوانی به سر خار برفت

