غزل شمارهٔ 150
Poet: Saadi
Toggle stanza 1خوش میروی به تنها، تنها فدای جانت
11
خوش میروی به تنها، تنها فدای جانت
مدهوش میگذاری یاران مهربانت
22
آیینهای طلب کن تا روی خود ببینی
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
33
قصد شکار داری یا اتفاق بُستان
عزمی درست باید تا میکشد عنانت
44
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
55
رخت سرای عقلم تاراج شوق کردی
ای دزد، آشکارا میبینم از نهانت
66
هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد
پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت
77
دانی چرا نخفتم؟ تو پادشاه حسنی
خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت
88
ما را نمیبرازد با وصلت آشنایی
مرغی لبقتر از من باید هم آشیانت
99
من آب زندگانی بعد از تو مینخواهم
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
1010
من فتنهٔ زمانم وان دوستان که داری
بیشک نگاه دارند از فتنهٔ زمانت
1111
سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن
ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت
Zameen

