غزل شمارهٔ 408
Toggle stanza 1امروز مبارک است فالم
11
امروز مبارک است فالم
کافتاد نظر بر آن جمالم
22
الحمد خدای آسمان را
کاختر به درآمد از وبالم
33
خواب است مگر که مینماید
یا عشوه همی دهد خیالم
44
کاین بخت نبود هیچ روزم
وین گل نشکفت هیچ سالَم
55
امروز بدیدم آن چه دل خواست
دید آن چه نخواست بدسگالم
66
اکنون که تو روی باز کردی
رو باز به خیر کرد حالم
77
دیگر چه توقع است از ایام؟
چون بدر تمام شد هلالم
88
بازآی کز اشتیاق رویت
بگرفت ز خویشتن ملالم
99
آزردهام از فراق چونانک
دل باز نمیدهد وصالم
1010
وز غایت تشنگی که بردم
در حلق نمیرود زلالم
1111
بیچاره به رویت آمدم باز
چون چاره نماند و احتیالم
1212
از جور تو هم در تو گیرم
وز دست تو هم بر تو نالم
1313
چون دوست موافق است سعدی
سهل است جفای خلق عالم

