غزل شمارهٔ 106
Toggle stanza 1شادی به روزگار گدایان کوی دوست
11
شادی به روزگار گدایان کوی دوست
بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
22
گفتم به گوشهای بنشینم ولی دلم
ننشیند از کشیدنِ خاطر به سوی دوست
33
صبرم ز روی دوست میسر نمیشود
دانی طریق چیست؟ تحمل ز خوی دوست
44
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
55
خاطر به باغ میرودم روز نوبهار
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
66
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند
ای باد! خاک من مطَلب جز به کوی دوست
77
سعدی چراغ مینکند در شب فراق
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
بر عاشقان فریضه بوَد جستجوی دوست
بر روی و سر چو سیل دوان تا به جوی دوست
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 442
ما گرچه بسته ایم لب از گفتگوی دوست
آیینه دار راز نهان است روی دوست
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 2019
با مهر و با محبت و با آرزوی دوست
با ما کسی چه گونه توان جست و جوی دوست
UrfiGhazaliyatغزل شمارهٔ 123

