غزل شمارهٔ 252
Toggle stanza 1نشاید که خوبان به صحرا روند
11
نشاید که خوبان به صحرا روند
همه کس شناسند و هر جا روند
22
حلالست رفتن به صحرا ولیک
نه انصاف باشد که بیما روند
33
نباید دل از دست مردم ربود
چو خواهند جایی که تنها روند
44
که بپسندد از باغبانان گل
که از بانگ بلبل به سودا روند
55
برآرند فریاد عشق از ختا
گر این شوخچشمان به یغما روند
66
همه سروها را بباید خمید
که در پای آن سروبالا روند
77
بسا هوشمندا که در کوی عشق
چو من عاقل آیند و شیدا روند
88
بسازیم بر آسمان سُلَّمی
اگر شاهدان بر ثریا روند
99
نه سعدی در این گل فرورفت و بس
که آنان که بر روی دریا روند

