غزل شمارهٔ 228
Toggle stanza 1کاروان میرود و بار سفر میبندند
11
کاروان میرود و بار سفر میبندند
تا دگربار که بیند که به ما پیوندند
22
خیلتاشان جفاکار و محبان ملول
خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند
33
آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور
عاقبت روز جدایی پس پشت افکندند
44
طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین
مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند
55
ما همانیم که بودیم و محبت باقیست
ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند
66
عیب شیریندهنان نیست که خون میریزند
جرم صاحبنظرانست که دل میبندند
77
مرض عشق نه دردیست که میشاید گفت
با طبیبان که در این باب نه دانشمندند
88
ساربانْ رَخت منه بر شتر و بار مبند
که در این مرحله بیچاره اسیری چندند
99
طبع خرسند نمیباشد و بس مینکند
مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند
1010
مجلس یاران بی ناله سعدی خوش نیست
شمع میگرید و نظارگیان میخندند

