غزل شمارهٔ 94
Toggle stanza 1خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
11
خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
طوبی غلام قد صنوبرخرام اوست
22
آن قامتست نی به حقیقت قیامتست
زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست
33
بر مرگ دل خوشست در این واقعه مرا
کآب حیات در لب یاقوتفام اوست
44
بوی بهار میدَمَدَم یا نسیم صبح
باد بهشت میگذرد یا پیام اوست
55
دل عشوه میفروخت که من مرغ زیرکم
اینک فتاده در سر زلف چو دام اوست
66
بیچاره ماندهام همه روزی به دام او
و اینک فتادهام به غریبی که کام اوست
77
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا خود غلام کیست که سعدی غلام اوست
Zameen

