غزل شمارهٔ 236
Toggle stanza 1توانگران که به جنب سرای درویشند
11
توانگران که به جنب سرای درویشند
مروت است که هر وقت از او بیندیشند
22
تو ای توانگر حُسن، از غنای درویشان
خبر نداری اگر خستهاند و گر ریشند
33
تو را چه غم که یکی در غمت به جان آید؟
که دوستانِ تو چندان که میکشی بیشند
44
مرا به علت بیگانگی ز خویش مران
که دوستانِ وفادار بهتر از خویشند
55
غلام همت رندان و پاکبازانم
که از محبت با دوست، دشمن خویشند
66
هر آینه لبِ شیرین جواب تلخ دهد
چنان که صاحب نوشند، ضارب نیشند
77
تو عاشقان مسلم ندیدهای سعدی
که تیغ بر سر و سر بندهوار در پیشند
88
نه چون منند و تو؛ مسکین، حریص، کوتهدست
که ترک هر دو جهان گفتهاند و درویشند

