بخش 21 - حکایت
Toggle stanza 1یکی را به چوگان مه دامغان
11
یکی را به چوگان مه دامغان
بزد تا چو طبلش بر آمد فغان
22
شب از بی قراری نیارست خفت
بر او پارسایی گذر کرد و گفت
33
به شب گر ببردی بر شحنه، سوز
گناه آبرویش نبردی به روز
44
کسی روز محشر نگردد خجل
که شبها به درگه برد سوز دل
55
هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟
در عذرخواهان نبندد کریم
66
ز یزدان دادار داور بخواه
شب توبه تقصیر روز گناه
77
کریمی که آوردت از نیست هست
عجب گر بیفتی نگیردت دست
88
اگر بندهای دست حاجت بر آر
و گر شرمسار آب حسرت ببار
99
نیامد بر این در کسی عذر خواه
که سیل ندامت نشستش گناه
1010
نریزد خدای آبروی کسی
که ریزد گناه آب چشمش بسی

