بخش 20 - حکایت سفر حبشه
Toggle stanza 1غریب آمدم در سواد حبش
11
غریب آمدم در سواد حبش
دل از دهر فارغ سر از عیش خوش
22
به ره بر یکی دکه دیدم بلند
تنی چند مسکین بر او پای بند
33
بسیج سفر کردم اندر نفس
بیابان گرفتم چو مرغ از قفس
44
یکی گفت کاین بندیان شبروند
نصیحت نگیرند و حق نشنوند
55
چو بر کس نیامد ز دستت ستم
تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟
66
نیاورده عامل غش اندر میان
نیندیشد از رفع دیوانیان
77
وگر عفتت را فریب است زیر
زبان حسابت نگردد دلیر
88
نکونام را کس نگیرد اسیر
بترس از خدای و مترس از امیر
99
چو خدمت پسندیده آرم به جای
نیندیشم از دشمن تیره رای
1010
اگر بنده کوشش کند بندهوار
عزیزش بدارد خداوندگار
1111
وگر کند رای است در بندگی
ز جانداری افتد به خربندگی
1212
قدم پیش نه کز ملک بگذری
که گر باز مانی ز دد کمتری

