بخش 5 - گفتار اندر گزاردن شکر نعمتها
Toggle stanza 1شب از بهر آسایش توست و روز
11
شب از بهر آسایش توست و روز
مه روشن و مهر گیتیفروز
22
سپهر از برای تو فراش وار
همیگستراند بساط بهار
33
اگر باد و برف است و باران و میغ
وگر رعد چوگان زند برق تیغ
44
همه کارداران فرمانبرند
که تخم تو در خاک میپرورند
55
اگر تشنه مانی، ز سختی مجوش
که سقای ابر آبت آرد به دوش
66
ز خاک آورد رنگ و بوی و طعام
تماشاگه دیده و مغز و کام
77
عسل دادت از نحل و من از هوا
رطب دادت از نخل و نخل از نوی
88
همه نخلبندان بخایند دست
ز حیرت که نخلی چنین کس نبست!
99
خور و ماه و پروین برای تواند
قنادیلِ سقف سرای تواند
1010
ز خارت گل آورد و از نافه مشک
زر از کان و برگ ِ تر از چوب خشک
1111
به دست خودت چشم و ابرو نگاشت
که محرم به اغیار نتوان گذاشت
1212
توانا که او نازنین پرورد
به الوان نعمت چنین پرورد
1313
به جان گفت باید نفس بر نفس
که شکرش نه کار زبان است و بس
1414
خدایا دلم خون شد و دیده ریش
که میبینم انعامت از گفت بیش
1515
نگویم دد و دام و مور و سمک
که فوج ملائک بر اوج فلک
1616
هنوزت سپاس اندکی گفتهاند
ز بیوَر هزاران یکی گفتهاند
1717
برو سعدیا دست و دفتر بشوی
به راهی که پایان ندارد مپوی

