بخش 4 - حکایت در معنی سلامت جاهل در خاموشی
Toggle stanza 1یکی خوبخلقِ خَلَقپوش بود
11
یکی خوبخلقِ خَلَقپوش بود
که در مصر یکچند خاموش بود
22
خردمند مردم ز نزدیک و دور
به گِردش چو پروانه جویانِ نور
33
تفکّر شبی با دلِ خویش کرد
که پوشیده زیرِ زبان است مرد
44
اگر همچنین سر به خود دربَرم
چه دانند مردم که دانشوَرم؟
55
سخن گفت و دشمن بدانست و دوست
که در مصر نادانتر از وی هماوست
66
حضورش پریشان شد و کار زشت
سفر کرد و بر طاقِ مسجد نبشت
77
در آیینه گر خویشتن دیدمی
به بیدانشی پرده ندریدمی
88
چنین زشت از آن پرده برداشتم
که خود را نکوروی پنداشتم
99
کمآواز را باشد آوازه تیز
چو گفتی و رونق نماندت گریز
1010
تو را خامشی ای خداوندِ هوش
وقار است و نااهل را پردهپوش
1111
اگر عالِمی هیبتِ خود مبَر
وگر جاهلی پردهٔ خود مدَر
1212
ضمیرِ دلِ خویش منمای زود
که هر گه که خواهی توانی نمود
1313
ولیکن چو پیدا شود رازِ مرد
به کوشش نشاید نهان باز کرد
1414
قلم سِرِّ سلطان چه نیکو نهفت
که تا کارد بر سر نبودش نگفت
1515
بهایم خموشند و گویا بشر
زبانبسته بهتر که گویا به شر
1616
چو مردم سخن گفت باید به هوش
وگرنه شدن چون بهایم خموش
1717
به نطق است و عقل آدمیزاده فاش
چو طوطی سخنگوی نادان مباش
1818
به نطق آدمی بهتر است از دواب
دواب از تو به گر نگویی صواب

