بخش 21 - حکایت حجاج یوسف
Toggle stanza 1حکایت کنند از یکی نیکمرد
11
حکایت کنند از یکی نیکمرد
که اکرام حجاج یوسف نکرد
22
به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز
که نطعش بیانداز و خونش بریز
33
چو حجت نماند جفا جوی را
به پرخاش در هم کشد روی را
44
بخندید و بگریست مرد خدای
عجب داشت سنگیندلِ تیرهرای
55
چو دیدش که خندید و دیگر گریست
بپرسید کاین خنده و گریه چیست؟
66
بگفتا همی گریم از روزگار
که طفلان بیچاره دارم چهار
77
همی خندم از لطف یزدان پاک
که مظلوم رفتم نه ظالم به خاک
88
پسر گفتش: ای نامور شهریار
یکی دست از این مرد صوفی بدار
99
که خلقی بر او روی دارند و پشت
نه رای است خلقی به یک بار کشت
1010
بزرگی و عفو و کرم پیشه کن
ز خردان اطفالش اندیشه کن
1111
شنیدم که نشنید و خونش بریخت
ز فرمان داور که داند گریخت؟
1212
بزرگی در آن فکرت آن شب بخفت
به خواب اندرش دید و پرسید و گفت:
1313
دمی بیش بر من سیاست نراند
عقوبت بر او تا قیامت بماند
1414
نخفتهست مظلوم از آهش بترس
ز دود دل صبحگاهش بترس
1515
نترسی که پاک اندرونی شبی
بر آرد ز سوز جگر یا ربی؟
1616
نه ابلیس بد کرد و نیکی ندید؟
بر پاک ناید ز تخم پلید

