بخش 30 - حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر
Toggle stanza 1شنیدم که از نیکمردی فقیر
11
شنیدم که از نیکمردی فقیر
دل آزرده شد پادشاهی کبیر
22
مگر بر زبانش حقی رفته بود
ز گردنکشی بر وی آشفته بود
33
به زندان فرستادش از بارگاه
که زورآزمای است بازوی جاه
44
ز یاران کسی گفتش اندر نهفت
مصالح نبود این سخن گفت، گفت
55
رسانیدن امر حق طاعت است
ز زندان نترسم که یک ساعت است
66
همان دم که در خفیه این راز رفت
حکایت به گوش ملک باز رفت
77
بخندید کاو ظن بیهوده برد
نداند که خواهد در این حبس مرد
88
غلامی به درویش برد این پیام
بگفتا به خسرو بگو ای غلام
99
مرا بار غم بر دل ریش نیست
که دنیا همین ساعتی بیش نیست
1010
نه گر دستگیری کنی خرمم
نه گر سر بری بر دل آید غمم
1111
تو گر کامرانی به فرمان و گنج
دگر کس فرومانده در ضعف و رنج
1212
به دروازهٔ مرگ چون در شویم
به یک هفته با هم برابر شویم
1313
منه دل بر این دولت پنج روز
به دود دل خلق، خود را مسوز
1414
نه پیش از تو بیش از تو اندوختند
به بیداد کردن جهان سوختند؟
1515
چنان زی که ذکرت به تحسین کنند
چو مردی، نه بر گور نفرین کنند
1616
نباید به رسم بد آیین نهاد
که گویند لعنت بر آن، کاین نهاد
1717
وگر بر سرآید خداوند زور
نه زیرش کند عاقبت خاک گور؟
1818
بفرمود دلتنگ روی از جفا
که بیرون کنندش زبان از قفا
1919
چنین گفت مرد حقایق شناس
کز این هم که گفتی ندارم هراس
2020
من از بی زبانی ندارم غمی
که دانم که ناگفته داند همی
2121
اگر بینوایی برم ور ستم
گرم عاقبت خیر باشد چه غم؟
2222
عروسی بود نوبت ماتمت
گرت نیکروزی بود خاتمت

