بخش 7 - حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت
Toggle stanza 1فرو رفت جم را یکی نازنین
11
فرو رفت جم را یکی نازنین
کفن کرد چون کرمش ابریشمین
22
به دخمه برآمد پس از چند روز
که بر وی بگرید به زاری و سوز
33
چو پوسیده دیدش حریرین کفن
به فکرت چنین گفت با خویشتن
44
من از کرم برکنده بودم به زور
بکندند از او باز کرمان گور
55
در این باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند
66
قضا نقش یوسف جمالی نکرد
که ماهی گورش چو یونس نخورد
77
دو بیتم جگر کرد روزی کباب
که میگفت گویندهای با رباب:
88
دریغا که بی ما بسی روزگار
بروید گل و بشکفد نوبهار
99
بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت

