بخش 6 - حکایت
Toggle stanza 1قضا زندهای را رگ جان برید
11
قضا زندهای را رگ جان برید
دگر کس به مرگش گریبان درید
22
چنین گفت بینندهای تیز هوش
چو فریاد و زاری رسیدش به گوش
33
ز دست شما مرده بر خویشتن
گرش دست بودی دریدی کفن
44
که چندین ز تیمار و دردم مپیچ
که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ
55
فراموش کردی مگر مرگ خویش
که مرگ منت ناتوان کرد و ریش
66
محقق که بر مرده ریزد گلش
نه بر وی که بر خود بسوزد دلش
77
ز هجران طفلی که در خاک رفت
چه نالی؟ که پاک آمد و پاک رفت
88
تو پاک آمدی بر حذر باش و پاک
که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
99
کنون باید این مرغ را پای بست
نه آنگه که سررشته بردت ز دست
1010
نشستی به جای دگر کس بسی
نشیند به جای تو دیگر کسی
1111
اگر پهلوانی و گر تیغزن
نخواهی به در بردن الا کفن
1212
خر وحش اگر بگسلاند کمند
چو در ریگ ماند شود پای بند
1313
تو را نیز چندان بود دست زور
که پایت نرفتهست در ریگ گور
1414
منه دل بر این سالخورده مکان
که گنبد نپاید بر او گردکان
1515
چو دی رفت و فردا نیامد به دست
حساب از همین یک نفس کن که هست

