بخش 23 - حکایت در این معنی
Toggle stanza 1یکی را حکایت کنند از ملوک
11
یکی را حکایت کنند از ملوک
که بیماری رشته کردش چو دوک
22
چنانش در انداخت ضعف جسد
که میبرد بر زیردستان حسد
33
که شاه ار چه بر عرصه نامآور است
چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است
44
ندیمی زمین ملک بوسه داد
که ملک خداوند جاوید باد
55
در این شهر مردی مبارک دم است
که در پارسایی چنویی کم است
66
نرفتهست هرگز ره ناصواب
دلی روشن و دعوتی مستجاب
77
نبردند پیشش مهمات کس
که مقصود حاصل نشد در نفس
88
بخوان تا بخواند دعایی بر این
که رحمت رسد ز آسمان برین
99
بفرمود تا مهتران خدم
بخواندند پیر مبارک قدم
1010
برفتند و گفتند و آمد فقیر
تنی محتشم در لباسی حقیر
1111
بگفتا دعایی کن ای هوشمند
که در رشته چون سوزنم پایبند
1212
شنید این سخن پیر خم بوده پشت
به تندی برآورد بانگی درشت
1313
که حق مهربان است بر دادگر
ببخشای و بخشایش حق نگر
1414
دعای منت کی شود سودمند
اسیران محتاج در چاه و بند؟
1515
تو ناکرده بر خلق بخشایشی
کجا بینی از دولت آسایشی؟
1616
ببایدت عذر خطا خواستن
پس از شیخ صالح دعا خواستن
1717
کجا دست گیرد دعای ویت
دعای ستمدیدگان در پیت؟
1818
شنید این سخن شهریار عجم
ز خشم و خجالت بر آمد بهم
1919
برنجید و پس با دل خویش گفت
چه رنجم؟ حق است این که درویش گفت
2020
بفرمود تا هر که در بند بود
به فرمانش آزاد کردند زود
2121
جهاندیده بعد از دو رکعت نماز
به داور برآورد دست نیاز
2222
که ای برفرازندهٔ آسمان
به جنگش گرفتی به صلحش بمان
2323
ولی همچنان بر دعا داشت دست
که شه سر برآورد و بر پای جست
2424
تو گفتی ز شادی بخواهد پرید
چو طاووس، چون رشته در پا ندید
2525
بفرمود گنجینهٔ گوهرش
فشاندند در پای و زر بر سرش
2626
حق از بهر باطل نشاید نهفت
از آن جمله دامن بیفشاند و گفت
2727
مرو با سر رشته بار دگر
مبادا که دیگر کند رشته سر
2828
چو باری فتادی نگهدار پای
که یک بار دیگر بلغزد ز جای
2929
ز سعدی شنو کاین سخن راست است
نه هر باری افتاده برخاستهست

