بخش 2 - حکایت
Toggle stanza 1جوانی سر از رای مادر بتافت
11
جوانی سر از رای مادر بتافت
دل دردمندش به آذر بتافت
22
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد
که ای سست مهر فراموش عهد
33
نه گریان و درمانده بودی و خرد
که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟
44
نه در مهد نیروی حالت نبود
مگس راندن از خود مجالت نبود؟
55
تو آنی کز آن یک مگس رنجهای
که امروز سالار و سرپنجهای
66
به حالی شوی باز در قعر گور
که نتوانی از خویشتن دفع مور
77
دگر دیده چون برفروزد چراغ
چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟
88
چو پوشیده چشمی ببینی که راه
نداند همی وقت رفتن ز چاه
99
تو گر شکر کردی که با دیدهای
وگر نه تو هم چشم پوشیدهای
1010
معلم نیاموختت فهم و رای
سرشت این صفت در نهادت خدای
1111
گرت منع کردی دل حق نیوش
حقت عین باطل نبودی به گوش

