بخش 19 - حکایت زاهد تبریزی
Toggle stanza 1عزیزی در اقصای تبریز بود
11
عزیزی در اقصای تبریز بود
که همواره بیدار و شب خیز بود
22
شبی دید جایی که دزدی کمند
بپیچید و بر طَرْف بامی فکند
33
کسان را خبر کرد و آشوب خاست
ز هر جانبی مرد با چوب خاست
44
چو نامردم آواز مردم شنید
میان خطر جای بودن ندید
55
نهیبی از آن گیر و دار آمدش
گریزِ به وقت، اختیار آمدش
66
ز رحمت دل پارسا موم شد
که شب دزد بیچاره محروم شد
77
به تاریکی از پی فراز آمدش
به راهی دگر پیشباز آمدش
88
که یارا مرو کآشنای توام
به مردانگی خاک پای توام
99
ندیدم به مردانگی چون تو کس
که جنگاوری بر دو نوع است و بس
1010
یکی پیش خصم آمدن مردوار
دوم جان به در بردن از کارزار
1111
بر این هر دو خصلت غلام توام
چه نامی؟ که مولای نام توام
1212
گرت رای باشد به حکم کرم
به جایی که میدانمت ره برم
1313
سرایی است کوتاه و در بسته سخت
نپندارم آنجا خداوند رخت
1414
کلوخی دو بالای هم بر نهیم
یکی پای بر دوش دیگر نهیم
1515
به چندان که در دستت افتد بساز
از آن به که گردی تهیدست باز
1616
به دلداری و چاپلوسی و فن
کشیدش سوی خانهٔ خویشتن
1717
جوانمرد شبرو فرو داشت دوش
به کتفش برآمد خداوند هوش
1818
بَغَلطاق و دستار و رختی که داشت
ز بالا به دامان او در گذاشت
1919
وز آنجا برآورد غوغا که دزد
ثواب ای جوانان و یاری و مزد
2020
به در جست از آشوب، دزد دغل
دوان، جامهٔ پارسا در بغل
2121
دل آسوده شد مرد نیک اعتقاد
که سرگشتهای را برآمد مراد
2222
خبیثی که بر کس ترحم نکرد
ببخشود بر وی دل نیکمرد
2323
عجب ناید از سیرت بخردان
که نیکی کنند از کرم با بدان
2424
در اقبال نیکان بدان میزیند
وگرچه بدان اهل نیکی نیند

