بخش 32 - حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد
Toggle stanza 1حکایت کنند از جفاگستری
11
حکایت کنند از جفاگستری
که فرماندهی داشت بر کشوری
22
در ایام او روز مردم چو شام
شب از بیم او خواب مردم حرام
33
همه روز نیکان از او در بلا
به شب دست پاکان از او بر دعا
44
گروهی بر شیخ آن روزگار
ز دست ستمگر گرستند زار
55
که ای پیر دانای فرخنده رای
بگوی این جوان را بترس از خدای
66
بگفتا دریغ آیدم نام دوست
که هر کس نه در خورد پیغام اوست
77
کسی را که بینی ز حق بر کران
منه با وی، ای خواجه، حق در میان
88
دریغ است با سفله گفت از علوم
که ضایع شود تخم در شوره بوم
99
چو در وی نگیرد عدو داندت
برنجد به جان و برنجاندت
1010
تو را عادت، ای پادشه، حق روی است
دل مرد حق گوی از این جا قوی است
1111
نگین خصلتی دارد ای نیکبخت
که در موم گیرد نه در سنگ سخت
1212
عجب نیست گر ظالم از من به جان
برنجد که دزد است و من پاسبان
1313
تو هم پاسبانی به انصاف و داد
که حفظ خدا پاسبان تو باد
1414
تو را نیست منت ز روی قیاس
خداوند را من و فضل و سپاس
1515
که در کار خیرت به خدمت بداشت
نه چون دیگرانت معطل گذاشت
1616
همه کس به میدان کوشش درند
ولی گوی بخشش نه هر کس برند
1717
تو حاصل نکردی به کوشش بهشت
خدا در تو خوی بهشتی بهشت
1818
دلت روشن و وقت مجموع باد
قدم ثابت و پایه مرفوع باد
1919
حیاتت خوش و رفتنت بر صواب
عبادت قبول و دعا مستجاب

