بخش 2 - حکایت
Toggle stanza 1سیه چَردهای را کسی زشت خواند
11
سیه چَردهای را کسی زشت خواند
جوابی بگفتش که حیران بماند
22
نه من صورت خویش خود کردهام
که عیبم شماری که بد کردهام
33
تو را با من ار زشت رویم، چه کار؟
نه آخر منم زشت و زیبانگار
44
از آنم که بر سر نبشتی ز پیش
نه کمکردم ای بندهپرور، نه بیش
55
تو دانایی آخِر که قادر نِیَم
توانای مطلق تویی، من کیم؟
66
گرم ره نمایی، رسیدم به خیر
وگر گم کنی، باز ماندم ز سِیر
77
جهانآفرین گر نه یاری کند،
کجا بنده پرهیزکاری کند؟
88
چه خوش گفت درویش کوتاهدست
که شب توبهکرد و سحرگه شکست
99
گر او توبه بخشد، بماند درست
که پیمان ما بی ثباتاست و سست
1010
به حقّت که چشمم ز باطل بدوز
به نورت که فردا به نارم مسوز
1111
ز مسکینیَم روی در خاک رفت
غبار گناهم بر افلاک رفت
1212
تو یکنوبت ای ابر رحمت، ببار
که در پیش باران، نپاید غبار
1313
ز جُرمم در اینمملکت، جاه نیست
ولیکن به ملکی دگر راه نیست
1414
تو دانی ضمیر زبانبستگان
تو مرهم نهی بر دل خستگان

