Toggle stanza 1
سیه چَرده‌ای را کسی زشت خواند
1
سیه چَرده‌ای را کسی زشت خواند
جوابی بگفتش که حیران بماند
2
نه من صورت خویش خود کرده‌ام
که عیبم شماری که بد کرده‌ام
3
تو را با من ار زشت رویم، چه کار؟
نه آخر منم زشت و زیبانگار
4
از آنم که بر سر نبشتی ز پیش
نه کم‌کردم ای بنده‌پرور، نه بیش
5
تو دانایی آخِر که قادر نِیَم
توانای مطلق تویی، من کیم؟
6
گرم ره نمایی، رسیدم به خیر
وگر گم کنی، باز ماندم ز سِیر
7
جهان‌آفرین گر نه یاری کند،
کجا بنده پرهیزکاری کند؟
8
چه خوش گفت درویش کوتاه‌دست
که شب توبه‌کرد و سحرگه شکست
9
گر او توبه بخشد، بماند درست
که پیمان ما بی ثبات‌است و سست
10
به حقّت که چشمم ز باطل بدوز
به نورت که فردا به نارم مسوز
11
ز مسکینیَم روی در خاک رفت
غبار گناهم بر افلاک رفت
12
تو یک‌نوبت ای ابر رحمت، ببار
که در پیش باران، نپاید غبار
13
ز جُرمم در این‌مملکت، جاه نیست
ولیکن به ملکی دگر راه نیست
14
تو دانی ضمیر زبان‌بستگان
تو مرهم نهی بر دل خستگان

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور