بخش 6 - حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق
Toggle stanza 1یکی شاهدی در سمرقند داشت
11
یکی شاهدی در سمرقند داشت
که گفتی به جای سمر قند داشت
22
جمالی گرو برده از آفتاب
ز شوخیش بنیاد تقوی خراب
33
تعالی الله از حسن تا غایتی
که پنداری از رحمت است آیتی
44
همی رفتی و دیدهها در پیش
دل دوستان کرده جان برخیش
55
نظر کردی این دوست در وی نهفت
نگه کرد باری به تندی و گفت
66
که ای خیره سر چند پویی پیم
ندانی که من مرغ دامت نیم؟
77
گرت بار دیگر ببینم به تیغ
چو دشمن ببرم سرت بیدریغ
88
کسی گفتش اکنون سر خویش گیر
از این سهلتر مطلبی پیش گیر
99
نپندارم این کام حاصل کنی
مبادا که جان در سر دل کنی
1010
چو مفتون صادق ملامت شنید
به درد از درون نالهای برکشید
1111
که بگذار تا زخم تیغ هلاک
بغلطاندم لاشه در خون و خاک
1212
مگر پیش دشمن بگویند و دوست
که این کشتهٔ دست و شمشیر اوست
1313
نمیبینم از خاک کویش گریز
به بیداد گو آبرویم بریز
1414
مرا توبه فرمایی ای خودپرست
تو را توبه زین گفت اولیترست
1515
ببخشای بر من که هرچ او کند
و گر قصد خون است نیکو کند
1616
بسوزاندم هر شبی آتشش
سحر زنده گردم به بوی خوشش
1717
اگر میرم امروز در کوی دوست
قیامت زنم خیمه پهلوی دوست
1818
مده تا توانی در این جنگ پشت
که زندهست سعدی که عشقش بکشت

