بخش 7 - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان
Toggle stanza 1شنیدم که طغرل شبی در خزان
11
شنیدم که طغرل شبی در خزان
گذر کرد بر هندوی پاسبان
22
ز باریدن برف و باران و سیل
به لرزش در افتاده همچون سهیل
33
دلش بر وی از رحمت آورد جوش
که اینک قبا پوستینم بپوش
44
دمی منتظر باش بر طرف بام
که بیرون فرستم به دست غلام
55
در این بود و باد صبا بروزید
شهنشه در ایوان شاهی خزید
66
وشاقی پری چهره در خیل داشت
که طبعش بدو اندکی میل داشت
77
تماشای ترکش چنان خوش فتاد
که هندوی مسکین برفتش ز یاد
88
قبا پوستینی گذشتش به گوش
ز بدبختیش در نیامد به دوش
99
مگر رنج سرما بر او بس نبود
که جور سپهر انتظارش فزود؟
1010
نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت
که چوبک زنش بامدادان چه گفت
1111
مگر نیکبختت فراموش شد
چو دستت در آغوش آغوش شد؟
1212
تو را شب به عیش و طرب میرود
چه دانی که بر ما چه شب میرود؟
1313
فرو برده سر کاروانی به دیگ
چه از پا فرو رفتگانش به ریگ
1414
بدار ای خداوند زورق بر آب
که بیچارگان را گذشت از سر آب
1515
توقف کنید ای جوانان چست
که در کاروانند پیران سست
1616
تو خوش خفته در هودج کاروان
مهار شتر در کف ساروان
1717
چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال
ز ره باز پس ماندگان پرس حال
1818
تو را کوه پیکر هیون میبرد
پیاده چه دانی که خون میخورد؟
1919
به آرام دل خفتگان در بُنه
چه دانند حال کم گُرْسِنه؟

