بخش 5 - حکایت در معنی اهل محبت
Toggle stanza 1شنیدم که بر لحن خنیاگری
11
شنیدم که بر لحن خنیاگری
به رقص اندر آمد پری پیکری
22
ز دلهای شوریده پیرامنش
گرفت آتش شمع در دامنش
33
پراکنده خاطر شد و خشمناک
یکی گفتش از دوستداران، چه باک؟
44
تو را آتش ای دوست دامن بسوخت
مرا خود به یک بار خرمن بسوخت
55
اگر یاری از خویشتن دم مزن
که شرک است با یار و با خویشتن
66
چنین دارم از پیر داننده یاد
که شوریدهای سر به صحرا نهاد
77
پدر در فراقش نخورد و نخفت
پسر را ملامت بکردند و گفت
88
از انگه که یارم کس خویش خواند
دگر با کسم آشنایی نماند
99
به حقش که تا حق جمالم نمود
دگر هر چه دیدم خیالم نمود
1010
نشد گم که روی از خلایق بتافت
که گم کرده خویش را باز یافت
1111
پراکندگانند زیر فلک
که هم دد توان خواندشان هم ملک
1212
ز یاد مِلک چون مَلک نارمند
شب و روز چون دد ز مردم رمند
1313
قوی بازوانند کوتاه دست
خردمند شیدا و هشیار مست
1414
گه آسوده در گوشهای خرقه دوز
گه آشفته در مجلسی خرقه سوز
1515
نه سودای خودشان، نه پروای کس
نه در کنج توحیدشان جای کس
1616
پریشیده عقل و پراکنده هوش
ز قول نصیحتگر آکنده گوش
1717
به دریا نخواهد شدن بط غریق
سمندر چه داند عذاب حریق؟
1818
تهیدست مردان پر حوصله
بیابان نوردان پی قافله
1919
عزیزان پوشیده از چشم خلق
نه زنار داران پوشیده دلق
2020
ندارند چشم از خلایق پسند
که ایشان پسندیده حق بسند
2121
پر از میوه و سایهور چون رزند
نه چون ما سیهکار و ازرق بزند
2222
به خود سر فرو برده همچون صدف
نه مانند دریا بر آورده کف
2323
نه مردم همین استخوانند و پوست
نه هر صورتی جان معنی در اوست
2424
نه سلطان خریدار هر بندهای است
نه در زیر هر ژندهای زندهای است
2525
اگر ژاله هر قطرهای در شدی
چو خرمهره بازار از او پر شدی
2626
چو غازی به خود بر نبندند پای
که محکم رود پای چوبین ز جای
2727
حریفان خلوتسرای الست
به یک جرعه تا نفخهٔ صور مست
2828
به تیغ از غرض بر نگیرند چنگ
که پرهیز و عشق آبگینهست و سنگ

