غزل شمارهٔ 870
Toggle stanza 1چشمم همیپرد مگر آن یار میرسد
11
چشمم همیپرد مگر آن یار میرسد
دل میجهد نشانه که دلدار میرسد
22
این هدهد از سپاه سلیمان همیپرد
وین بلبل از نواحی گلزار میرسد
33
جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی
بفروش خویش را که خریدار میرسد
44
آن گوش انتظار خبر نوش میکند
وان چشم اشکبار به دیدار میرسد
55
آن دل که پاره پاره شد و پارههاش خون
آن پاره پاره رفته به یک بار میرسد
66
قد چو چنگ را که دلش تار تار شد
نک زخمه نشاط به هر تار میرسد
77
آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد
گلهای خوش عذار سوی خار میرسد
88
آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود
اینک سپاه وصل به زنهار میرسد
99
نک طوطیان عشق گشادند پر و بال
کز سوی مصر قند به قنطار میرسد
1010
شهر ایمنست جمله دزدان گریختند
از بیم آنک شحنه قهار میرسد
1111
چندین هزار جعفر طرار شب گریخت
کآمد خبر که جعفر طیار میرسد
1212
فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت
زیرا صفات خالق جبار میرسد
1313
ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد
سلطان نوبهار به ایثار میرسد
1414
در خامشیست تابش خورشید بیحجاب
خاموش کاین حجاب ز گفتار میرسد
Zameen

