غزل شمارهٔ 533
Poet: Rumi
Toggle stanza 1رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند
11
رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند
مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند
22
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر
وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت میکنند
33
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند
44
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی
بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت میکنند
55
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو
من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند
66
ای ابر خوشباران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاهِ طراران بیا مستان سلامت میکنند
77
حیران کن و بیرنج کن ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند
88
شهری ز تو زیر و زبر هم بیخبر هم باخبر
وی از تو دل صاحبنظر مستان سلامت میکنند
99
آن میر مهرو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوشخو را بگو مستان سلامت میکنند
1010
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند
1111
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آنجا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند
1212
آن جان بیچون را بگو وان دام مجنون را بگو
وان دُرّ مکنون را بگو مستان سلامت میکنند
1313
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند
1414
آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو
وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند
1515
آن توبهسوزم را بگو وان خرقهدوزم را بگو
وان نورِ روزم را بگو مستان سلامت میکنند
1616
آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو
وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند
1717
ای شه حسامالدین ما ای فخر جمله اولیا
ای از تو جانها آشنا مستان سلامت میکنند
Zameen

