غزل شمارهٔ 2224
Poet: Rumi
Toggle stanza 1ای بمرده هر چه جان در پای او
11
ای بمرده هر چه جان در پای او
هر چه گوهر غرقه در دریای او
22
آتش عشقش خدایی میکند
ای خدا هیهای او هیهای او
33
جبرئیل و صد چو او گر سر کشد
از سجود درگهش ای وای او
44
چون مثالی برنویسد در فراق
خون ببارد از خم طغرای او
55
هر کی ماند زین قیامت بیخبر
تا قیامت وای او ای وای او
66
هر کی ناگه از چنان مه دور ماند
ای خدایا چون بود شبهای او
77
در نظاره عاشقان بودیم دوش
بر شمار ریگ در صحرای او
88
خیمه در خیمه طناب اندر طناب
پیش شاه عشق و لشکرهای او
99
خیمه جان را ستون از نور پاک
نور پاک از تابش سیمای او
1010
آب و آتش یک شده ز امروز او
روز و شب محو است در فردای او
1111
عشق شیر و عاشقان اطفال شیر
در میان پنجه صدتای او
1212
طفل شیر از زخم شیر ایمن بود
بر سر پستان شیرافزای او
1313
در کدامین پرده پنهان بود عشق
کس نداند کس نبیند جای او
1414
عشق چون خورشید ناگه سر کند
برشود تا آسمان غوغای او

