غزل شمارهٔ 2088
Toggle stanza 1ببردی دلم را بدادی به زاغان
11
ببردی دلم را بدادی به زاغان
گرفتم گروگان خیالت به تاوان
22
درآیی درآیم بگیری بگیرم
بگویی بگویم علامات مستان
33
نشاید نشاید ستم کرد با من
برای گریبان دریدن ز دامان
44
بیاور بیاور شرابی که گفتی
مگو که نگفتم مرنجان مرنجان
55
شرابی شرابی که دل جمع گردد
چو دل جمع گردد شود تن پریشان
66
نخواهم نخواهم شرابی بهایی
از آن بحر بگشا شراب فراوان
77
ز تو باده دادن ز من سجده کردن
ز من شکر کردن ز تو گوهرافشان
88
چنانم کن ای جان که شکرم نماند
وظیفه بیفزا دو چندان سه چندان
99
بجوشان بجوشان شرابی ز سینه
بهاری برآور از این برگ ریزان
1010
خرابم کن ای جان که از شهر ویران
خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان
1111
خمش باش ای تن که تا جان بگوید
علی میر گردد چو بگذشت عثمان
1212
خمش کردم ای جان بگو نوبت خود
توی یوسف ما توی خوب کنعان

