غزل شمارهٔ 1002
Toggle stanza 1چونک کمند تو دلم را کشید
11
چونک کمند تو دلم را کشید
یوسفم از چاه به صحرا دوید
22
آنک چو یوسف به چهم درفکند
باز به فریادم هم او رسید
33
چون رسن لطف در این چه فکند
چنبره دل گل و نسرین دمید
44
قیصر از آن قصر به چه میل کرد
چه چو بهشتی شد و قصر مشید
55
گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت
گفت که خورشید به من بنگرید
66
هر که فسردست کنون گرم شد
جمره عشقت بگدازد جلید
77
قیصر رومست که بر زنگ زد
اوست که ترسابچه خواندش فرید
88
پرتو دل بود که زد بر سعیر
پر شد و بشکافت که هل من مزید
99
دوزخ گفتش که مرا جان ببخش
تا بخورم هرک ز یزدان برید
1010
برگذر از آتش ای بحر لطف
ور نه بمردم تبشم بفسرید
1111
گفت که ای آتش قوم مرا
زود به من ده که خداشان گزید
1212
جمله یکایک به کف او سپرد
گفت که نار تو ز نورم رهید
1313
تافت ز تبریز رخ شمس دین
شمس بود نور جهان را کلید
Zameen

