غزل شمارهٔ 1918
Toggle stanza 1فرود آ تو ز مرکب بار میبین
11
فرود آ تو ز مرکب بار میبین
وجودت را تو پود و تار میبین
22
هر آن گلزار کاندر هجر ماندهست
سراسر جان او پرخار میبین
33
چو جمله راههای وصل را بست
رخان عاشقان را زار میبین
44
چو سررشته اشارتهاش دیدی
بر آن رشته برو گلزار میبین
55
ز جانها جوق جوق از آتش او
فغان لابهکنان مکثار میبین
66
بزن تو چنگ در قانون شرطش
سماع دلکش اوتار میبین
77
به پیش ماجرای صدق آن شه
سرافکنده همه اخیار میبین
88
میان کودکان مکتب او
چه کوه و بحر از احبار میبین
99
چو بیمیلی کند آن خدمت مه
چو مه سرگشته و دوار میبین
1010
چو روی از منبرش برتافت جانی
درآویزان ورا بر دار میبین
1111
اگر چه کار و باری بینی او را
ولی نسبت به شه بیکار میبین
1212
خیالش دید جانم گفت آخر
به هجرت میخورم من نار میبین
1313
بگفتا که عنایت بر فزون است
ولیکن دیدن ناچار میبین
1414
اگر تو عاقلی گندم چو دیدی
ز سنبلها نه از انبار میبین
1515
دلت انبار و لطفم اصل سنبل
اشارت بشنو و بسیار میبین
1616
خداوند شمس دین را گر ببینی
به غیب اندر رو و ازهار میبین
1717
شود دیده گذاره سوی بیسو
در او انوار در انوار میبین

