غزل شمارهٔ 1276
Poet: Rumi
Toggle stanza 1باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
11
باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش
22
گرز برآورد عشق کوفت سر عقل را
شد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش
33
دولت نو شد پدید دام جهان را درید
مرغ ظریف از قفس شکر که وارست دوش
44
آنچ به هفت آسمان جست فرشته و نیافت
نک به زمین گاه خاک سهل برون جست دوش
55
آنک دل جبرئیل از کف او خسته بود
مرغ پراشکستهای سینه او خست دوش
66
عقل کمالی که او گردن شیران شکست
عاشق بیدست و پا گردن او بست دوش
77
از شرر آفتاب شیشه گردون نکفت
سایه بیسایهای دید دراشکست دوش
88
ماه که چون عاشقان در پی خورشید بود
بعد فراق دراز خفیه بپیوست دوش
99
آنک در او عقل و وهم مینرسد از قصور
گشت عیان تا که عشق کوفت بر او دست دوش
1010
هر چه بود آن خیال گردد روزی وصال
چند خیال عدم آمد در هست دوش
1111
خامش باش ای دلیل خامشیت گفتنست
شد سر و گوشت بلند از سخن پست دوش
Zameen

