غزل شمارهٔ 2216
Poet: Rumi
Toggle stanza 1تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
11
تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
بهر آرام دلم نام دلارام بگو
22
پرده من مدران و در احسان بگشا
شیشه دل مشکن قصه آن جام بگو
33
ور در لطف ببستی در اومید مبند
بر سر بام برآ و ز سر بام بگو
44
ور حدیث و صفت او شر و شوری دارد
صفت این دل تنگ شررآشام بگو
55
چونک رضوان بهشتی تو صلایی درده
چونک پیغامبر عشقی هله پیغام بگو
66
آه زندانی این دام بسی بشنودیم
حال مرغی که برستهست از این دام بگو
77
سخن بند مگو و صفت قند بگو
صفت راه مگو و ز سرانجام بگو
88
شرح آن بحر که واگشت همه جانها او است
که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو
99
ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول
غم هر ممتحن سوخته خام بگو
1010
شکر آن بهره که ما یافتهایم از در فضل
فرصت ار دست دهد هم بر بهرام بگو
1111
وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی
سخن خاص نهان در سخن عام بگو
1212
ور از آن نیز بترسی هله چون مرغ چمن
دم به دم زمزمه بیالف و لام بگو
1313
همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر
سخنی بینقط و بیمد و ادغام بگو

