غزل شمارهٔ 1884
Toggle stanza 1آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن
11
آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن
بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن
22
سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان
ای دوست خمارم را از لعل لبت بشکن
33
ای ساقی هر نادر این می ز چه خم داری
من بنده ظلم تو از بیخ و بنم برکن
44
هم پردهٔ من میدر هم خون دلم میخور
آخر نه توی با من شاباش زهی ای من
55
از دوست ستم نبود بر مست قلم نبود
جز عفو و کرم نبود بر مست چنین مسکن
66
از معدن خویش ای جان بخرام در این میدان
رونق نبود زر را تا باشد در معدن
77
با لعل چو تو کانی غمگین نشود جانی
در گور و کفن ناید تا باشد جان در تن
Zameen

