غزل شمارهٔ 107
Poet: Rumi
Toggle stanza 1امیر حسن خندان کن حَشَم را
11
امیر حسن خندان کن حَشَم را
وجودی بخش مر مشتی عدم را
22
سیاهی مینماید لشکر غم
ظفر ده شادی صاحب علم را
33
به حسن خود تو شادی را بکن شاد
غم و اندوه ده اندوه و غم را
44
کرم را شادمان کن از جمالت
که حسن تو دهد صد جان کرم را
55
تو کارم زان بر سیمین چو زر کن
تو لعلین کن رخ همچون زرم را
66
دلا چون طالب بیشی عشقی
تو کم اندیش در دل بیش و کم را
77
بنه آن سر به پیش شمس تبریز
که ایمانست سجده آن صنم را
Zameen

