غزل شمارهٔ 316
Toggle stanza 1چونک درآییم به غوغای شب
11
چونک درآییم به غوغای شب
گرد برآریم ز دریای شب
22
خواب نخواهد بگریزد ز خواب
آنک بدیدست تماشای شب
33
بس دل پرنور و بسی جان پاک
مشتغل و بنده و مولای شب
44
شب تتق شاهد غیبی بود
روز کجا باشد همتای شب
55
پیش تو شب هست چو دیگ سیاه
چون نچشیدی تو ز حلوای شب
66
دست مرا بست شب از کسب و کار
تا به سحر دست من و پای شب
77
راه درازست برانیم تیز
ما به درازا و به پهنای شب
88
روز اگر مکسب و سوداگریست
ذوق دگر دارد سودای شب
99
مفخر تبریز توی شمس دین
حسرت روزی و تمنای شب

