غزل شمارهٔ 2067
Toggle stanza 1ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
11
ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
خیرهٔ عشقت چو من، این فلکِ سرنگون
22
میدر و میدوز تو، میبر و میسوز تو
خون کن و میشوی تو، خون دلم را به خون
33
چونک ز تو خاستهست، هر کژ تو راست است
لیک بتا راست گو، نیست مقام جنون؟
44
دوش خیال نگار، بعدِ بسی انتظار
آمد و من در خمار، یا رب چون بود چون
55
خواست که پر واکُند، روی به صحرا کند
باز مرا میفریفت از سخن پرفسون
66
گفتم: "والله که نی، هیچ مساز این بنا
گر عجمی "رفت، نیست" ور عربی "لایکون"
77
در دل شب آمدی، نیک عجب آمدی
چون برِ ما آمدی نیست رهایی کنون
Zameen

